مینیاتور
سلامی چو بوی خوش آشنایی
 

درک رابطه واقعیت با تصویر به ظهور انسان و تکوین شعور ذهن او به عنوان موجودی هوشمند باز می گردد. انسان نخستین بار با کشیدن تصویر گوزنهای وحشی بر دیواره غارها، صحنه های شکار دسته جمعی را بازآفرینی کرد. او می پنداشت که با تصویر کردن حیوان وحشی، وجود او را تسخیر کرده است و به قولی او را در یک شکار خیالی از پای در می آورد. این عمل خارق العاده به او اعتماد به نفس خاصی می داد که در شکار واقعی نیز به کمکش می آمد. همین رابطه در بسیاری از قبایل بدوی برای از بین بردن دشمنان به کار می رفت. رئیس قبیله در مراسمی آئینی با ساختن شکلکی از هیبت و اندام کوچک فرد قبیله دشمن تصویر کوچک مرد مزبور را به میان آتش می انداخت و از این طریق در واقع آینده جنگ قبیله ای را پیش بینی می کرد.


همراه با تکامل شعور ذهنی بشر تنوع در دریافتهای بصری او از جهان نیز گسترش یافت. به مرور اشکال انتزاعی و بازی با خطوط احجام و اشکال هندسی در نقوشی تزئینی دیده شد و از این مرحله تصویر به مثابه تجلی ذوق هنری انسان در آمد. تصویر ذهنی بر خلاف تصویر خنثی تنها شامل اطلاعات گزارشی از محیط نبود، بلکه از نوعی نسبتهای ذهنی-روانی هنرمند متابعت می کرد. هر قدر این قوه خلاقه بیشتر رشد می کرد، مفهوم تصئیر ذهنی به عنوان مهمترین استعداد آفرینش هنری از ماده خام یا طبیعت عینی منتزع می شد. تا آنجا که کم کم این تصاویر ذهنی در قالب نظریه های علمی وآثار هنری عظیم از قوه به فعل در آمدند. امروزه تمامی فرهنگ بشری بر شالوده این تصاویر و باورهای ذهنی انسان از جهان استوار است. گوئی طبیعت پس از قرنها سکوت به زبان آمده است و خود را از طریق بشر می نمایاند. دو استعداد عظیم فطری بشر یعنی تعقل و تخیل، هر دو با کانون تصویر ذهنی در ارتباط هستند.

اختراع خط اولین گام در ثبت تمدن و زبان به صورت مرئی از فرایند تصویر سازی قوه خودآگاه سرچشمه می گیرد. همین طور تکوین بصرف مفهوم عدد و سلسله اعداد و رابطه ریاضی که اسلوبهای اندیشه علمی را تشکیل میدهند به رابطه تنگاتنگ ذهنی ما با اندیشه و نمود اندیشه باز می گردد. خود آگاه انسان از طریق آفرینش علائمی که به آنها خرده تصویر یا نشان گفته می شود، شبکه پیچیده ای از مفاهیم را به فرمولها و نشانهای علمی مبدل می کند. واقعیت برونی وقتی که از صافی اندیشه یا قوه تعقل می گذرد، به این علائم و مناسبات تجزیه می شود و ما از طریق تفکیک این اطلاعات به نشانه های ذهنی خودمان معنا یا مفهوم آن را درک می کنیم.

پس می توان گفت عمل ادراک در ذهن انسان متفکر معاصر به مراتب پیچیده تر از انسان نخستین است. برای اجداد ما این علائم قراردادی به این صورت فعلی وجود نداشت و در نتیجه روند درک عقلانی نیز در نزد آنان کامل نبود. در عوض درک حسی از پدیده ها شدت بیشتری داشت اما ما بدون وجود این نظام علامتی در استنتاجهای عقلانی خود ناکام می مانیم.
اکنون که به این شبکه بصری اشاره شد بد نیست به اولین شکل رابطه زبان بصری به عنوان یک نظام با رشد قوه خود آگاه انسان بپردازیم. خط هیروگلیف که نخستین نمود برجسته اندیشیدن با تصویر از طریق مناسبت میان آنهاست، قرنها پیش در تمدن شکوفای مصر بوجود آمد. در این روش ارتباطی فرایند درک مفاهیم بدین شیوه صورت می گرفت که ابتدا تصویر عینی جهان برون به مفاهیم انسانی در ذهن فرد مبدل می شد و در مرحله دوم برای بیان این اندیشه ها به دیگری به جای آفرینش مجرد کلمات که معادلی در طبیعت عینی نداشتند، انسان کهن به تصاویر خود طبیعت متوسل می شد. در این میان تنها فرایند خلاقیت ذهنی هم می بایست صورت می گرفت، کشف ارتباط های میان این تصاویر بود تا مفهوم مورد نظر به فرد دیگر منتقل شود. مسئله جالب در مورد هیروگلیف شکل ارتباطی آن نیست بلکه شکل بیانی آن است که به محدودیتهای ذهنی انسان کهن اشاره می کند.

اما چرا ابتدایی؟ چرا محدودیت؟ چرا هیروگلیف به عنوان یک خط یعنی نمود بصری قوه ناطقه که حامل مفاهیم اندیشه گون است قابلیت بشری را نیافت و به مرور از حیطه فعالیت خود آگاه مغز به حوزه ضمیر نیمه آگاه و پوشیده ذهن نقل مکان کرد؟ شاید چون تصویر هیچگاه قادر به بیان مفاهیم پیچیده و هزار توی عقل نبود. ذهن برای انتقال اندیشه های انتزاعی عقل به مرور شبکه بیکرانی از کلمات را جایگزین تصاویر کرد. به یاد آوریم جمله معروف انجیل را در ابتدا کلمه بود خلق و آفرینش کلمه در ذهن آدمی ثمره شکوفا شدن استعداد عقلی او بود پیش از این بسیاری از مفاهیم از شکل پیش کلامی به مرحله بیانی و صراحت مفهومی نمی رسیدند. به همین دلیل انبوهی از اندیشه های انسان کهن شکل درون ذهنی پیدا می کرد و جهان به هیئت مجموعه ای از پدیده های مخوف و غیر قابل توضیح در می آمد که تنها ترس و اضطراب آدمی را بر می انگیخت.

استعداد سخن گفت و خلق زبان در اینجا حکم پنجره ای را داشت که دنیای درون، انسان را به دنیای برون متصل نمود و آدمی را از قفس تنهایی بیرون کشید.
کلمات هم عامل ارتباط شدند و هم موجب بیان درونیات انسانهایی که تا پیش از این بوسیله آیینها و آداب جمعی مکنونات درونی خویش را آشکار می ساختند. پیش از آفرینش واژه ها، انسان موجودی انفعالی در قبال طبیعت بود. واکنشهای او عموماً غریزی و حیوانی بود اما پس از خلق ارتباط کلامی بشر به موجودی عقلانی تبدیل شد که نه تنها درباره جهان می اندیشد بلکه آنرا بیان می کرد.

بسیاری از متفکران درباره ریشه های تکوین خط از تصویر مطالعه کرده اند. می توان تصور کرد که خط به مفهوم امروزی آن از استحاله خط تصویر نگار هیروگلیف بوجود آمده است. یعنی به مرور تصاویر آدمها و پرنده ها در این خط مصری جای خود را به خطوطی مجرد و انتزاعی سپرده اند که همان مفاهیم و اشیاء را به ذهن انسان متبادر می کردند. می توان این رابطه را در رسم الخط کلمات در هر زبان خاص جستجو کرد و اینکه مثلاً علامت سوالی را که در اکثر زبانها به یک شکل کشیده می شود چه شباهت های تطبیقی می تواند با یک تصویر عینی از جهان برون مثلاً شکل انسانی که نیمرخ نشسته و تفکر می کند، داشته باشد و در سطحی دیگر شکل برونی کلمات تا چه حد به مفاهیم درونی آنان وابسته است. آیا در حرف "آ" می توان نوعی کشیدگی ذاتی دید که هم در تصویر آن و هم در گویش کلامی آن وجود دارد؟ زمانی که تصویر چهره ای را می بینیم که این واژه را ادا می کند، آیا این کشیدگی را به عنوان یک شباهت بصری در صورت شخص مشاهده می کنیم؟ این گونه متشابهات میان تصویر و خط بسیار می توان یافت. اما حقیقت این است که جهان کلمات تا حد زیادی مستقل از تصاویر عمل می کند. نظریه اشتقاق واژه ها از تصاویر تا آن حد قابل قبول بنظر میرسد که فرایند تحول یا جدا گزینی تصاویر عینی به علائم یا نشانها در ذهن انسان صورت گرفته باشد. کلمات به درستی نشانه های مغزند چیزی شبیه به سایه اشیا که خود اشیائند و نه معروف مفهومی غیر از آن. ما به وسیله کلمات، اشیا، پدیده ها و وقایع را نامگذاری می کنیم. این اسامی چون شبحی از خود اشیا و امورند که برای ذهن ما تاثیری خوشایند را موجب می شوند.

تصور کنید انسان غارنشینی را که برای بیان ذهنیات خود از صحنه شکار تصویر گوزنی را بر روی دیوار غار می کشید و چون قادر به بیان انتزاعی کلمات نبود نمی توانست واقعه شکار را به علائم و نشان هایی عقلانی تبدیل کند. در ذهن او شکار یک نیاز طبیعی و غریزی بود که باید به انجام می رسید تا زنده بماند. تفکر او به ماهیت این واقعه در حد بیان پیش کلامی و ابهام آلود تصویری از گوزن وحشی خلاصه می شد.

همین مورد درباره مواجهه کودکان با جهان بیرونی مصداق دارد. اکثر کودکان چون هنوز از لحاظ عقلی در حد آفرینش مفاهیم پیچیده عقلانی بوسیله کلمات نیستند، عواطف درونی خود را بوسیله نقاشیهای کلی نگر و کم دقت به سطح بیانی منتقل میکنند. برای یک کودک توصیف واقعه ای که دارای چند لایه از معنی باشد بسیار مشکل و طاقت فرساست. چون توانایی بوجود آمدن یک حوزه پیوستگی میان امور را به خاطر محدود بودن تلقی اش از حوزه زبان دارا نیست، او حتی ممکن است حافظه ای بسیار قوی داشته باشد. چنانچه کودکان در اوج درجه یادگیری امور به وسیله حافظه هستند اما عملکرد ذهن او بر پایه باز آفرینی مفاهیم و رسیدن به نتایجی نوین از آموخته های حافظه نیست. به همین دلیل ما کودکانی را که به خوبی اشعار طویلی را حفظ می کنند و بدون جمله ای کم یا بیش تحویلمان میدهند تحسین می کنیم. اما تصور کودکانی که اشعار دیوان خودشان را زیر لب زمزمه کنند برایمان قابل قبول نیست.
پس رابطه بلوغ فکری انسان با موضوع خلاقیت عقلی و تجلی آن در حوزه زبان و کاربرد اندیشه گون کلمات محرز به نظر می رسد. آدمی هر قدر با مقوله کاوش عقلی در امور بیشتر عجین می گردد، باور به علائم را جایگزین اعتماد به تصاویر عینی جهان می کند. چون تصاویر قادر به ارضای حس تفسیری او از جهان نیستند، ترجیح می دهد علائم را که نمودهای ذهن بشری هستند به یاری طلبد.



موضوع مطلب : کارگردانی

ارسال شده در: ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ :: ۳:٠٠ ‎ق.ظ :: توسط : رضا



موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
RSS Feed