مینیاتور
سلامی چو بوی خوش آشنایی
 


از آغاز تاریخ احساس بینایی بشر شاید تا اندازه زیادی شبیه به توانایی امروز او بوده باشد. اما این وضع درباره قوه ناطقه وی چنین نبوده است. با گذشت قرنها، آواها و نشانه های صوتی به تدریج توسعه و تبدیل یافتند و تا اینکه او توانست ایده ها و افکار خود را به وسیله کلمات با دیگران در میان بگذارد. به هر حال استفاده از کلمه و گفتار محدود و منحصر به تماس و ارتباط مستقیم او بود. انسان نمی توانست ایده های خود را ثبت کند و یا پیغامهای خویش را به نواحی دورتر ارسال نماید. شاید یکی از دلایل مهم بشر در استفاده از نقاشی چه به صورت های بدوی و چه به اشکال پیشرفته تر ماندگار، ساختن ایده و پیام انسان بوده است. بطور کلی تصاویر بدست آمده از انسان بدوی بیشتر به شکل نشانه ها و سمبلها و نقوش انتزاعی هستند.


بتدریج آثار و اشکال به جا مانده از انسان بسط و توسعه یافت و هنگامی که کلمات دربردارنده مفهوم شدند، نحوه تفکر انسان متاثر از کلمات و نوشتار شد و کم کم او بر طبق این نمونه ها به گفتگو و اندیشه پرداخت.
سپس شکلهای کلامی نظام ذهنی تصویری معینی را تولید نمود. نویسند گان و ناطقین به دلیل روش بیانی خود شهرت یافتند. امروزه اما با وجود توسعه و تکامل دائمی و طولانی وسایل ارتباطی بشر متمدن هنوز به همان شیوه ای که اجدادش اشیا را میدیدند، با آنها ارتباط برقرار میکند.
به عنوان مثال هنگامی که نگاه خود را از شیئ بر گرفته و شیئ دیگری می دهیم، تمام اشیا و مناظری را که بین آن دو شیئ قرار دارند، را میبینیم. یعنی هر شیئ را در ارتباط کاملش با سایر اشیا می بینیم. و در محیطی یکدست و بدون تقطیع بدین ترتیب موقعیتهایی که در آن قرار گرفته ایم با این روش تداوم مکانی و زمانی از سوی ما تجزیه و تحلیل شده و درک ما از موقعیتی که در آن قرار داریم را ترسیم مینمایند.
حال سئوال اینست چگونه پرده سینما و یا صفحه تلویزیون می تواند ارتباط منطقی و واقعی درک موقعیت فضایی را به کناری زده و توالی مکانی و تداوم زمانی را درهم ریخته و یا فشرده سازند، به گونه ای که بیننده دچار سردر گمی و اغتشاش مفهومی داستانی نگردد؟
پاسخ این سئوال به طور ساده عبارتست از اینکه سینما یا تلویزیون مجموعه ای از تکنیکهای بصری-صوتی را که به شکل نزدیکی با تجربیات واقعی و طبیعی بصری انسان هماهنگ هستند را جانشین این تجربیات می کند و توهمی از واقعیت را به جای واقعیت نمایش می دهد.
حال چنانچه این تکنیکها به طور شایسته و زبردستانه ای بکار روند، نتیجه آن ایجاد تداوم بصری صوتی خواهد بود و چنانچه به گونه ای نادرست مورد استفاده قرار گیرند موجب گمراهی بیننده خواهند شد.

تکنیکهای تصویری به صوتی که ذخایر حرفه ای هر فیلم ساز است معمولاً بدو مرحله تقسیم می گردد:

  • تجزیه

در قسمت تجزیه فیلمساز با اطلاع از مفهوم کلی صحنه آن کلیت را به اجزایی مستقل تقسیم می نماید. یعنی از کل به جز می رسد. بدیهی است برای تجزیه کل به اجزا می بایست همواره بهترین، موثرترین و موجزترین شکل ارائه آن جز مورد نظر قرار گیرد. تکنیک در این مرحله همانا انتخاب اجزایی است که به بهترین وجه مفهوم آن جزء و سپس مفهوم کلی مورد نظر را برای مخاطب روشن سازد.

  • ترکیب

در قسمت ترکیب سعی فیلمساز در آن است تا با اجزای بدست آمده و موجود به کلیتی برسد که آن کلیت بتواند مفهوم کلی را به بهترین شکل ممکن منتقل سازد و در این راه از جز به کل می رسد.
به این ترتیب پروسه فیلمسازی تجزیه و ترکیب است. در واقع این دو دو روی یک سکه اند. فقدان یا ضعف یکی باعث اختلال در دیگری خواهد شد و بالعکس.
در سینما و تلویزیون مرحله اول را دکوپاژ یا تقطیع و مرحله دوم را مونتاژ یا پیوند می گویند.
اما دانش بصری-صوتی و توانایی استفاده از آن تنها در تسلط صرف بر تکنیکهای تجزیه و ترکیب خلاصه نمی شود. چنانچه می توانستیم دسته ای از قواعد و فرمولهای ثابتی را که بوسیله آنها فیلمساز می توانست فیلمهایش را طراحی نموده و کار گردانی نماید را در اختیار او قرار دهیم. آن موقع محققآ وظیفه فیلمساز خیلی ساده می نمود.
نکته قابل توجه در این مطلب تفکیک افرادی است که برتکنیک تسلط دارند و تکنسینهای متبحری هستند. از کسانی که تکنیک را در خدمت اندیشه خلاق خود قرار می دهند، افراد گروه اول مقلدان خوبی هستند و دسته دوم مولفانی خوب. تالیف عبارتست از ابداع و آفرینش روشهای بصری و کلامی.
بدیهی است ویژگی مهم اطلاق واژه هنری به یک کار هنری همانا استفاده خلاقه و کشف رابطه بین دال و مدلول توسط هنرمند است به گونه ای که تا به حال کسی آن را ابداع نکرده باشد و این کاری است سخت دشوار و منحصر بفرد و غیر قابل تکثیر. هر گاه بتوان از روی کار هنری تکثیر و تقلید کرد هنر به کلیشه تبدیل می شود.
رنج سختی کار و مرارتهای این کار ابداعی، هنگامی که توسط مخاطب درک شده و اندیشه او را به حرکت در آورد پاسخ شیرین خود را یافته است. فرقی نمی کند که این کار خلاقه و هنری نقاشی باشد و یا یک قطعه موسیقی یا یک نوشته ادبی و یا یک فیلم.
آزمایش واقعی هر کار اصیل و خلاقه، نوع تاثیری است که بر روی مخاطب باقی می گذارد و به همین جهت در چارچوب هر شکل هنری روشهای ابداعی که برای متاثر ساختن مخاطب بکار می رود، صرفآ تکنیکهایی هستند که ویژگی تالیفی دارند.
نکته دیگر تلفیق ابداعی مجموعه تکنیکهای مورد استفاده در کار هنری است. به عنوان مثال در یک فیلم تکنیکهای متعددی از جمله پرورش ایده داستان کارگردانی، بازیگری، فیلمبرداری، صحنه پردازی و غیره با یکدیگر ترکیب می یابند. به نحوی که هر کدام مرتبط با دیگری بوده و به نحوی مکمل یکدیگرند و تنها مجموعه تاثیرات آنها است که منجر به تاثیر نهایی و مورد نظر می گردد. به این ترتیب نمی توان آنها را از یکدیگر جدا نمود و انتظار تاثیر مجموعه آنها را داشت. هر کدام از آنها بخشی از یک موجود زنده اند و نه تمامی آن.
فیلم و سینما به معنی وسیع کلمه در واقع سفری است به درون دنیای مخاطب. بیننده باید بتواند با تجربیات فیلم زندگی کند و خود قسمتی از ماجرا شود و این ممکن نیست مگر با تلفیق خلاقه و ابداعی فیلمساز از مجموع عناصر بیانی و شکلی که در اختیار دارد، با ایده و پیامی که قصد ارائه اش را دارد. هرچه این پیام به لایه های درونی مخاطب بیشتر نفوذ کند، تاثیر آن عمیقتر و پایدارتر خواهد بود.
نکته پایانی اینکه از نقطه نظر آفرینش هنری فرق زیادی بین فیلم و تلویزیون وجود ندارد. هردو از ابزارهای بیانی یکسانی استفاده می کنند بجز پاره ای اختلافات جزئی. هردو رسانه از اصول اساسی و دانش بصری و زیبایی شناسانه واحدی پیروی میکنند. همچنین استعدادها و شایستگی هایی که برای تولید یک فیلم سینمایی لازم است برای تولید انواع بر نامه های تلویزیونی نیز ضروری است. آنچه که در مورد سینما و تلویزیون شایان توجه است پاسخ به این سئوال است که آیا داشتن یک مجموعه اطلاعات و معلومات تکنیکی و مکانیکی در خصوص اصول و تکنیکهای این رسانه ها برای خلق یک اثر هنری کافی است و یا اینکه فیلمساز باید پس از اطلاع کافی از همه معلومات فنی به قلبی احتیاج داشته باشد که اندیشه را در زندگی جاری سازد؟

 



موضوع مطلب : کارگردانی

ارسال شده در: ۱۳۸۸/۱٠/۱۱ :: ٢:٥٩ ‎ق.ظ :: توسط : رضا



موضوعات
آرشيو وبلاگ
پيوندها
RSS Feed